تبليغاتX
((خاطرات تنهایی))
درباره وبلاگ


من حامد20ساله بچه مراغه
برام اس ام اس بزنید
09147378508
یاحق
منوی اصلی
پشتیبانی



هزار عکس

جستجو
تبلیغات
1000ax

 

مادران ای مادران مهربان

کودکان ای کودکان خوش زبان

پس چه شد پیوند دیرین شما

بوسه و لبخند شیرین شما

شهرهای قصه کو

وان شهرزاد قصه کو

وانکه گوشش بشنود این قصه های غصه کو

مادر گیتی مگر لیلی و مجنون نمیزاید دگر

خم نمی جوشد دگر یا کس ندارد ان جگر

یا شکسته قالب این کوزه ها را کوزه گر

رادمردان ان صفا و سادگی کو

رادی و ازادی و ازادگی کو

چون فروغ مهر با افتادگان افتادگی کو

عاشقی دیوانگی دلدادگی کو

تخت و بخت اماده اما در شما امادگی کو

زندگی زانجا که دیگر صحنه بازیگری است

دیده با دلدار و دل با دیگری است

کو شکوه کوهساران

کو صفای جویباران

کو نسیم نو بهاران

کو صدای ابشاران

کو تذوران

کو هزاران

کو هزاران در هزاران

ماه کو مهتاب کو

رنگین کمان کو

ان جهان اسمانی وان جلای اسمان کو

انکه با دل هم زبان باشد در این دور و زمان کو

وز شرار خانمانسوز شرارتها امان کو

ماه میتابد ولی ان تابش دوشین ندارد

زهره میخندد ولی ان خنده نوشین ندارد

جست و خیز مه نشین ها ترکتاز دور بین ها

اسمانها را به رسوایی کشانده چون زمین ها

میروم تا در شکاف صخره ها ماوا بگیرم

یا سرم سامان پذیرد یا در این سودا بمیرم

یا بمیرم یابگیرم 

نوشته شده توسط حامد در شنبه هشتم فروردین 1388 و ساعت 0:10 |

      

نگارا سن سن اولسایدون منه غم همدم اولمازدی

کتاب عشقه باخسایدون منه لطفون کم اولمازدی

اطبالرمریض اوسته گرک دیر مهربان اولسون

مریض عشقوم جانا ولی چوخ پیسدی رفتارون

گلرسن بیرگون ایسترسن خبرمندن

  دیللردای گئیت گت اولدی بیمارون

 

تا دهن بسته‌ام از نوش لبان می‌برم آزار/ من اگر روزه بگیرم رطب آید سر بازار

تا بهار است دری از قفس من نگشاید/ وقتی این در بگشاید كه گلی نیست به گلزار

هرگز این دور گل و لاله نمی‌خواستم از بخت /که حریفان همه زار از من و من از همه بیزار


هر دم از سینه این خاك دلی زار بنالد/ كه گلی بودم و بازیچه گلچین دل آزار

گل بجوشید و گلابش همه خیس عرق شرم /كه به یك خنده طفلانه چه بود آنهمه آزار


چشم نرگس نگرانست ولی داغ شقایق/ چشم خونین شفق بیند و ابر مه آزار

ابر از آن بر سر گل‌های چمن زار بگرید/ كه خزان بیند و آشفتن گل‌های چمنزار

شهریارست و همین شیوه شیدایی بلبل/ بگذارید بگرید به‌هوای گل خود زار

 

نوشته شده توسط حامد در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 و ساعت 14:34 |

خدایا به من عطا فرما ...

آرامشی تا بپذیرم آنچه را نمی توانم تغییر دهم

قدرتی تا تغییر دهم آنچه را که می توانم

و بینشی تا فرق میان آن دو را دریابم

 

مرا اينگونه باور کن... کمي تنها ، کمي بي کس ، کمي از يادها رفته... خدا هم ترک ما کرده ، خدا ديگر کجا رفته...؟! نمي دانم مرا آيا گناهي هست..؟ که شايد هم به جرم آن ، غريبي و جدايي هست

 

داني كه چرا زميوه ها سيب نكوست

نيمش رخ عاشق است و نيمش رخ دوست

آن زردي و سرخي كه درآن مي بيني

زردي رخ عاشق است و سرخي رخ دوست

 آن دوست كه بي وفاست دشمن به از اوست    

آن نقره كه بي بهاست آهن به ازاوست

نوشته شده توسط حامد در یکشنبه نهم تیر 1387 و ساعت 1:17 |

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:

امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!!!

 

                    كاش قلبم درد پنهاني نداشت. چهره ام هرگز پريشاني نداشت      

 كاش برگه هاي آخر تقويم عشق ، خبر از يك روز باراني نداشت

 كاش مي شد راه سخت عشق را بي خطر پيمود و قرباني نداشت

 كاش ميشد عشق را تفسير كرد. دست و پاي عشق را زنجير كرد

 كاش يا رب آشنايي ها نبود يا به دنبالش جدايي ها نبود

نوشته شده توسط حامد در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 و ساعت 2:15 |

 روي قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت

زير باران غزلي خواند ، دلش تر شد و رفت

روز ميلاد همان روز که عاشق شده بود

مرگ با لحظه ي ميلاد برابر شد و رفت

او کسي بود که از غرق شدن مي ترسيد

عاقبت روي تن ابر شناور شد و رفت

هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد

آدمي ساده که يک روز کبوتر شد و رفت.

 

نميدانم پس از مرگم سکوت چه خواهد شد 

نميخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولي بسيار مشتاقم

که از خاک گلويم سوتکي سازد

گلويم سوتکي باشد به دست کودکي گستاخ و بازيگوش

و او يکريز و پي در پي دم خويش را در گلويم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدين سان بشکند هر دم سکوت مرگبارم را..... 

 

نوشته شده توسط حامد در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 و ساعت 2:12 |

ديشب اشك آمد به خوابم. گفت قهري با من . گفتم مگه ميشه با آشناي ديرينم..... ؟! گفت گله دارم . پرسيدم چرا؟ نگاهم كرد و گفت او كيست كه تو را از من رانده؟ خواستم چشمش نكند به دروغ گفتم گريه مي كنم . خواستن توانستن است به كار نيامد دست به دامان پياز شدم

تکيه بر ديوار کردم خاک بر پشتم نشست. دوستي با هر که کردم عاقبت قلبم شکست. آن قدر رنجي که دنيا بر دل ما مي کند. بر دل هر کس کند او ترک دنيا مي کند. با خودم گفتم:که فردا ترک دنيا مي کنم

 

زندگي قصه مرد يخ فروشي ست که از او پرسيدند: فروختي؟

گفت : نخريدند.. تمام شد

 

آن شب که دلی بود به میخانه نشستیم


آن توبه ی صد ساله به یک توبه شکستیم


از آتش دوزخ نهراسیم که آن شب


ما توبه شکستیم ولی دل نشکستیم ...

نوشته شده توسط حامد در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 و ساعت 16:54 |

گفتمش دل مال تو تنها بخند.

خنده کرد و دل زدستانم ربود.

تا به خود باز آمدم او رفته بود.

دل زدستش روی خاک افتاده بود.

جای پایش روی دل جا مانده بود

 

خدایا خونمون بوی بهشت میده... هنوز قالی خونمون بوی بهشت میده آخه مامان صبح تا شب

روی این قالی راه میره.... خدایا منو هیچوقت از بهشتم دور نکن ...... آمــیــــــــــــــن

 

زندگی دفتری از خاطرهاست ... یک نفر در دل شب ، یک نفر در دل خاک ... یک نفر همدم خوشبختی هاست ، یک نفر همسفر سختی هاست ،چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد... ما همه همسفریم

 

کهنه فروش داد ميزنه

چراغ شکسته ميخريم

کفشاي پاره ميخريم

اسباب کهنه ميخريم

بي اختيار دادميزنم کهنه فروش قلب شکسته ميخري ؟؟  

نوشته شده توسط حامد در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 و ساعت 16:53 |

   برای هزارمین بار  ازم پرسید : تا حالا شده من دلتو بشکنم 

منم برای هزارمین بار به دوروغ گفتم :نه هیچ وقت

تا مبادا دلش بشکنه...!!

 

روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است. براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم.

 

نوشته شده توسط حامد در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 و ساعت 15:0 |

مرگ از زندگي پرسيد :

آن چيست كه باعث مي شودتو شيرين جلوه كني؟

لبخندي زد و گفت :

دروغ هايي كه در من نهفته است وحقيقتي كه تو در وجودت داري 

نوشته شده توسط حامد در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 و ساعت 16:13 |

هر چه داریم همه از کرم عباس است
خلقت جنت حق لطف کم عباس است
شیعه هرگز نهراسد چو زکین دشمن
دین ما تحت لوای علم عباس است
ای که حاجت زحسین می طلبی دقت کن
پرچم شام به سوی حرم عباس است

 

نوشته شده توسط حامد در سه شنبه دهم بهمن 1385 و ساعت 17:49 |

عناوين آخرين مطالب ارسالي
صفحات دیگر